تبليغاتX
زمزمه ای در تنهائی با سر انگشتان لرزان مينويسم جمله اي................تا بخواني قصه پر غصه تنهائي
سرزمین تنهائی من

 سکوتم ساکت است و خواب من بی خواب مانده

دلم دریا ولیکن چشم من بی آب مانده

به راهی بسته ام چشمم ، غرورم بسته است اشکم

چون اینجا مرده ام ، روحم چنین بی تاب مانده

سرا پایم پر از درد است ، محتاجم ، خدایا

بده اشکی که از دریا فقط مرداب مانده

من از روزی که خود را دیده ام تنها ترینم

در این ظلمت سلامت چاره ی سیلاب مانده

تو را من عاشقم ساحل بگیرم تنگ در آغوش

نمیخواهم بمیرم چون که عشقت ناب مانده

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/26ساعت 23:7  توسط حمید | 
 

 من از حوالی دردم ، من از کرانه ی خویشم

 همیشه شاعر غمگین ترین ترانه ی خویشم

 

 نگاه پنجره ام را به شب نشاندی و رفتی

 مجاب گریه ی تلخی به روی شانه ی خویشم

 

 تو در مسیر تماشای عاشقانه ی چشمت

 و من اسیر تماشای شاعرانه ی خویشم

 

 اگر چه چشم سیاهت همه تداوم بودن

 برای ماندن و گفتن ، خودم بهانه ی خویشم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/10/03ساعت 20:0  توسط حمید | 
درست مثل يك دوئل بود سينه به سينه هم ايستاده بوديم گرمي نفسهايش را روي صورتم حس مي كردم سنگيني نگاهش منو آذار مي داد.
هر دومون مي دونستيم كه بايد بريم ولي هيچ كدوممون جرات نداشتيم كه از جامون تكون بخوريم با هم قرار گذاشته بوديم كه براي اينكه بفهميم واقعا عاشق هميم يك تست براي خودمون بگذاريم يك آزمون آزمون عشق.

قرار بود هر كي از يك طرف جاده بره ميگفتيم هر كي واقعا عاشق باشه بر ميگرده به نقطه شروع و انتظار معشوقشو ميكشه مهم نبود كه كي به اين نتيجه مي رسيم مهم اين بود كه بالاخره به اين نتيجه برسيم ميگفتيم توي راه رفتن هر چي بخواهيم مي تونيم بخوريم هر چه قدر بخوايم ميتونيم بخوابيم ولي توي راه برگشت چون عاشق بوديم بدون معشوقمون نه بخوريم نه بخوابيم آخه مي گفتيم يك عاشق واقعي بدون معشوقش هيچ كاري نمي تونه بكونه اين جوري مي فهميديم كه واقعا عاشقيم يا نه.
هر دومون يك جوري با چشمهامون بهم فهمونديم كه بايد حركت كنيم رويمان را از هم بر گردونديم و مثل يك دوئل شروع به حركت كرديم 1..2..3..4..5..6..7... ديگه صداي قدم هاشو نشنيدم دلم هري ريخت ترسيدم ترسيدم كه اون عاشق شده باشه و من... خواستم برگردم ولي به خودم گفتم تو كه هنوز عاشق نشدي پس اونقدر برو تا واقعا عاشق شي پس شروع كردم به حركت .
10000001 10000002 10000003 ... ديگه توان شمردن قدمهامو نداشتم دلم همش پيش اون بود مي ترسيدم اون عا شق شده باشه و من...
شب شده بود رفتم زير يك درخت نشستم بوي بهار از شكوفه هاي درخت مي آمد همين جور كه نشسته بودم خوابم برد.
ميلي به خوردن چيزي براي صبحانه نداشتم پس شروع به حركت كردم توي راه همش به اون فكر مي كردم به اون نگاه هاي سنگين لحظه حركتش ولي هر لحظه كه بيشتر به اون فكر مي كردم از خودم بيشتر بدم ميومد براي اينكه اون عاشق بودو من...

نميدونم چند ماه بود گذشته بودولي فكر كنم طرفاي پاييز بود چون سوز و سرماي پاييزي را حس مي كردم صبح بود پا شدم رفتم از درخت سيبي كه روبروم بود يك سيب بچينم و بخورم سيبو چيدم و نشستم زير درخت تا اونو بخورم تا اومدم يك گاز به اون بزنم ياد حوا افتادم كه از سيب درخت ممنوعه خوردو...
شروع كردم به گريه كردن حس جديدي را توي وجودم حس مي كردم فهميدم كه عاشق شدم.
بدون اينكه حتي لحظه اي را از دست بدم شروع كردم به حركت ،دوست داشتم هر چه زودتر به اون برسم پس شروع به دويدن كردم .ديگه نفسم بالا نمي اومد ولي من عاشق بودمو عاشقم بدون معشوقش ...
بهار بود كه رسيدم به اون جا به نقطه شروع باورم نميشد كه دارم چي ميبينم
خون تو رگهام منجمد شده بود اونجا تو نقطه حركتمون يك مشت خاك بود .
تازه فهميدم كه عاشق شدن و عاشق بودن چقدر سخته.من عاشق شده بودم و عاشقم بدون معشوقش ... ولي مطمئن بودم كه منم همون روزها به اون ميرسم. پس همون جا نشستم.
من يك چيز را توي اين آزمون خيلي خوب فهميدم و اونم اينكه توي دوئل عشق دو نفر ميميرن.

           دوئل عشق سختترين دوئل سختترين...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/04ساعت 22:14  توسط حمید | 
به آساني ميشه در دفترچه تلفن کسي جايي پيدا کرد
ولي به سختي ميشه در قلب او جايي پيدا کرد.
به راحتي ميشه در مورد اشتباهات ديگران قضاوت کرد
ولي به سختي ميشه اشتباهات خود را پيدا کرد.
به راحتي ميشه بدون فکر کردن حرف زد
ولي به سختي ميشه زبان را کنترل کرد.
به راحتي ميشه کسي را که دوستش داريم از خود برنجانيم
ولي به سختي ميشه اين رنجش را جبران کنيم.
به راحتي ميشه کسي را بخشيد
ولي به سختي ميشه از کسي تقاضاي بخشش کرد.
به راحتي ميشه قانون را تصويب کرد
ولي به سختي ميشه به آنها عمل کرد.
به راحتي ميشه به روياها فکر کرد
ولي به سختي ميشه براي بدست آوردن يک رويا جنگيد.
به راحتي ميشه هر روز از زندگي لذت برد
ولي به سختي ميشه به زندگي ارزش واقعي داد.
به راحتي ميشه به کسي قول داد
ولي به سختي ميشه به آن قول عمل کرد.
به راحتي ميشه دوست داشتن را بر زبان آورد
ولي به سختي ميشه آنرا نشان داد
به راحتي ميشه اشتباه کرد
ولي به سختي ميشه از آن اشتباه درس گرفت.
به راحتي ميشه گرفت
وي به سختي ميشه بخشش کرد.
به راحتي ميشه يک دوستي را با حرف حفظ کرد
ولي به سختي ميشه به آن معنا بخشيد.


و در آخر:
به راحتي ميشه اين متن را خوند
ولي به سختي ميشه به آن عمل کرد....

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/01/24ساعت 21:22  توسط حمید | 

اي كه مي پرسي نشان عشق چيست ؟!

 عشق چيزي جز ظهور مهر نيست ....

عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛ عشق يعني كوشش بي ادعا ....

عشق يعني مهر بي اما اگر ؛ عشق يعني رفتن با پاي سر .....

عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛ عشق يعني جان من قربان اوست ....

عشق يعني خواندن از چشمان او ؛ حرفهاي دل بدون گفتگو .....

عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛ عشق يعني بوسه بي شهوتي .....

عشق ، يار مهربان زندگي ؛ بادبان و نردبان زندگي .....

عشق يعني دشت گلكاري شده ؛ در كويري چشمه اي جاري شده .....

يك شقايق در ميان دشت خار ؛ باور امكان با يك گل بهار .....

در خزاني برگريز و زرد و سخت ؛ عشق تاب آخرين برگ درخت .....

عشق يعني روح را آراستن ؛ بي شمار افتادن و برخاستن .....

 عشق يعني زشتي زيبا شده ؛ عشق يعني گنگي گويا شده .....

عشق يعني مهرباني در عمل ؛ خلق كيفيت به زنبور عسل .....

عشق يعني گل به جاي خار باش ؛ پل به جاي اينهمه ديوار باش .....

عشق يعني يك نگاه آشنا ؛ ديدن افتادگان زير پا .....

عشق يعني تنگ بي ماهي شده ؛ عشق يعني ماهي راهي شده .....

عشق يعني آهويي آرام و رام ؛ عشق صيادي بدون تير و دام .....

عشق يعني برگ روي ساقه ها ؛ عشق يعني گل به روي شاخه ها .....

عشق يعني از بديها اجتناب ؛ بردن پروانه از لاي كتاب .....

عشق یعنی .....................................................................................

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/11/17ساعت 19:2  توسط حمید | 

 

 از شادی و ترس عشق دلسردم

                                                    تنهائی محض را نمی خواهم

 درکنج قفس دگر نمی خوانم

                                                    از یار فقط وفا نمی خواهم

 در کنج قفس مریض می افتم

                                                    از او به کمک دوا نمی خواهم

 بی بال و پرم ولی نفس دارم

                                                    در هر نفسم هوا نمی خواهم

 از اوج و فرود عشق بیزارم

                                                    بی خود شدن از زمانه می خواهم

 دیگر به دو چشم دل نمی بندم

                                                    خاموشی چشم خانه می خواهم

 خاموشی عشق در دلم بهتر

                                                   آرامش بی کرانه می خواهم

 روزگار من مرا نمی خواهد

                                                   شب بودن جاودانه می خواهم

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/06/24ساعت 12:8  توسط حمید | 

باز هم از زندگی سیرم

از هوای خانه دلگیرم

از پدر ، از مادرم ، از خود

در محیط بسته ای گیرم

دور افکارم گره خوردم

پیله می سازم و می میرم

هر شب از تکرار مشتی درد

خورده بر دندان دل، پیرم

او که از آغوش من رفته

پس چرا خندان و درگیرم

شاید از آزار جفتی چشم

این چنین در غل و زنجیرم

شاید از عاشق شدن هایم

مثل شب همرنگ، با قیرم

من فقط می خوانم از ذهنم

شوق یاری برده تدبیرم

شاید این تنهایی ام ، شاید

بوده تنها فال و تدبیرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/03/31ساعت 22:28  توسط حمید | 

                         

 ای که از عشقت گذشتی، رفتنت ایثار نیست

                                         در درویی های عشقت شبهه ی اخبار نیست

 گفتی ازعشقت گذشتی، چون که من را عاشقی

                                        فکرکن، در مذهب آیا بی وفایی عار نیست

 گفتی از عشقم برو آینده ات روشن شود

                                        بی تو در آینده بودن یک کمی دشوار نیست

 گفته ای قسمت نبودش تا که هم بستر شویم

                                        بستر و بالین کجا، درعشق این گفتار نیست

 گفته ای در عشق تو هر شب مریضم بی خیال

                                        ملتی از عشق دیدم هیچ کس بیمار نیست

 گفتی ای یارم چو کفتر پر بکش، پرواز کن

                                        کفتری بی یار آیا شکل یک کفتار نیست؟

 حکم عفوم را زدی امضاء که آزادم کنی

                                       حکم آزادی عاشق چوبه ای جز دار نیست

 هی مرا تکرار می کردی برو ای یار خوب

                                       یار را کشتی، نیازش اینهمه تکرار نیست

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/03/08ساعت 17:53  توسط حمید | 

 سلام به دوستان عزیزم

 بعد مدتها دوباره دارم مینویسم و توی سال جدیدبرای اولین بارمینویسم. سال جدید به همه شما عزیزان تبریک میگم وسالی پربرکت وشادی براتون آرزومندم واز همه دوستان خوبم که توی این مدت به وبلاگ من سرمیزدن و جویای احوال من بودن سپاسگزارم وبرای همه شما دوستان آرزوی موفقیت وشادکامی دارم.

 بعضی ازعزیزان که به من لطف داشتند ازمن سوال میکردن که چه اتفاقی برام افتاده و چرا اینجوری شدم وچرا نمی نویسم؟؟؟

 در جوابیه این دوستان قطعه ای از اشعارزیبای ((قیصرامین پور)) مینویسم :

 رفتار من عادی است

 اما نمی دانم چرا

 این روزها

 از دوستان وآشنایان

 هرکس مرا می بیند

 از دور می گوید:

               این روزها انگار

                             حال وهوای دیگری داری!

 اما

 من مثل هر روزم

 با آن نشانیهای ساده

 وبا همان امضا،همان نام

 وبا همان رفتار معمولی

 مثل همیشه ساکت وآرام

 این روزها تنها

 حس می کنم گاهی کمی گنگم

 گاهی کمی گیجم

 حس می کنم

 از روزهای پیش کمی بیشتر

 این روزها را دوست دارم

 گاهی

 - از تو چه پنهان -

 با سنگها آواز می خوانم

 وقدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم

 این روزها گاهی

 از روز و ماه و سال،از تقویم

 از روزنامه بی خبر هستم

 حس می کنم گاهی کمتر

 گاهی شدیداً بیشتر هستم

 حتی اگر می شد بگویم

 این روزها گاهی خدا را هم

                             یک جور دیگر می پرستم

 از جمله دیشب هم

 دیگرتر از شبهای بی رحمانه دیگر بود:

 من کاملاً تعطیل بودم

 اول نشستم خوب

 جورابهایم را اتو کردم

 تنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم

 با کفشهایم گفتگو کردم

 وبعد از آن هم

 رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم

 وسطر سطر نامه ها را

 دنبال آن افسانه موهوم

 دنبال آن مجهول گشتم

 چیزی ندیدم

 تنها یکی از نامه هایم

 بوی غریب و مبهمی می داد

 انگار

 از لابه لای کاغذ تا خورده نامه

 بوی تمام یاسهای آسمانی

                             احساس می شد

 دیشب دوباره

 بی تاب در بین درختان تاب خوردم

 از نردبان ابرها تا آسمان رفتم

 در آسمان گشتم

 و جیبهایم را

 از پاره های ابر پر کردم

 جای شما خالی!

 یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد

 یک پاره از مهتاب خوردم

 دیشب پس از اینمهه سال فهمیدم

 که رنگ چشمانم کمی میشی است

 وبرخلاف سالهای پیش

 رنگ بنفش و ارغوانی را

 از رنگ آبی دوست تر دارم

 دیشب برای اولین بار

 دیدم که نام کوچکم دیگر

 چندان بزرگ وهیبت آور نیست

 این روزها دیگر

 تعداد موهای سفیدم را نمی دانم

 گاهی

 برای یادبود لحظه ای کوچک

 یک روز کامل جشن می گیرم

 گاهی

 صد بار در یک روز می میرم

 حتی

 یک شاخه از محبوبه های شب

 یک غنچه مریم هم برای مردنم

 کافی است

 گاهی نگاهم در تمام روز

 با عابران ناشناس شهر

 احساس گنگ آشنایی می کند

 گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را

 آهنگ یک موسیقی غمگین

                             هوایی می کند

 اما

 غیر از همین حسها که گفتم

 و غیر از این رفتار معمولی

 و غیر از این حال وهوای ساده وعادی

 حال و هوای دیگری

                     در دل ندارم

             رفتار من عادی است

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/02/25ساعت 20:50  توسط حمید | 

امشب همه ستاره ها به من نگاه مي كنند.امشب ازآسمان بزرگترم و ماه مي تواند روي سرانگشتانم بنشيند.
امشب زمين يك گهواره كوچك است ومن با تكانهاي آرام آن بين ازل وابد دررفت و
آمدم.امشب همه پنجره ها را باز مي گذارم وهمه كوچه ها را به تماشا مي نشينم به اين اميد كه يك بار ديگرعبورتورا ببينم.
امشب دلم را برايت مي نويسم.مي دانم نامه ام را، حتي اگردرآخرين روزحيات
زمين به دستت برسد، خواهي خواند.
بيا امشب به كوچه هايي كه فردا ميزبان قدمهاي من و تو خواهند بود، سلام كنيم.
بيا به ياد چشمهايي كه در روزگارغم وغصه با ما گريسته اند، گل سرخي در باغچه روحمان بكاريم.

راست گفته است جبران خليل جبران شاعربلندمرتبه لبناني:((شايد كسي را كه با اوخنديده اي فراموش كني، اما هرگز كسي را كه با او گريسته اي از ياد نخواهي برد.))
و من تاكنون سربرشانه هاي تو گريسته ام. پس چگونه مي توانم لحظه اي تو را
فراموش كنم؟ چگونه مي توانم با ابرهاي بهاري در سرودن تو همراه نشوم؟
اگر به من بگويند فردا دنيا به پايان مي رسد، كوهها درهم مي شكنند، رودها بخار
مي شوند ودر جنگلها پرنده پر نمي زند وآهويي نمي دود وسنجاقكها براي هميشه بالهايشان را مي بندند، اگر به من بگويند فقط يك بار ديگر مي توانيم ازپشت شيشه هاي مه آلود يكديگر را ببينيم وبراي هم دست تكان دهيم، اگر به من بگويند فرصتي نيست و فقط يك جمله مي توانيم به يكديگر بگوييم و پس از آن به ابديت مي رسيم، روبرويت مي ايستم و مي گويم :

(( در قيامت نام تو را بر لب خواهم داشت ))

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/12/18ساعت 23:59  توسط حمید | 

 

 اي كه مي پرسي نشان عشق چيست!
 عشق چيزي جز ظهور مهر نيست
 عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛ عشق يعني كوشش بي ادعا
 عشق يعني مهر بي اما اگر ؛ عشق يعني رفتن با پاي سر
 عشق يعني دل تپيدن بهردوست ؛ عشق يعني جان من قربان اوست
 عشق يعني خواندن از چشمان او ؛ حرفهاي دل بدون گفتگو
 عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛ عشق يعني بوسه بي شهوتي
 عشق ، يار مهربان زندگي ؛ بادبان و نردبان زندگي
 عشق يعني دشت گلكاري شده ؛ در كويري چشمه اي جاري شده
 عشق ، يك شقايق درميان دشت خار؛ باورامكان بايك گل بهار
 در خزاني برگ ريزوزردوسخت ؛ عشق تاب آخرين برگ درخت
 عشق يعني روح را آراستن ؛ بي شمار افتادن و برخاستن
 عشق يعني زشتي زيبا شده ؛ عشق يعني گنگي گويا شده
 عشق يعني مهرباني در عمل ؛ خلق كيفيت به زنبور عسل
 عشق يعني گل به جاي خارباش ؛ پل به جاي اينهمه ديوارباش
 عشق يعني يك نگاه آشنا ؛ ديدن افتادگان زير پا
 عشق يعني تنگ بي ماهي شده ؛ عشق يعني ماهي راهي شده
 عشق يعني آهويي آرام و رام ؛ عشق صيادي بدون تير و دام
 عشق يعني برگ روي ساقه ها ؛ عشق يعني گل به روي شاخه ها
 عشق يعني از بديها اجتناب ؛ بردن پروانه از لاي كتاب
 عشق  .........  عشق ......... عشق

+ نوشته شده در  جمعه 1384/11/14ساعت 12:6  توسط حمید | 

  روزي روزگاري در چزيره اي دور افتاده تمام احساسها كنارهم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند .

 خوشبختي . پولداري . عشق . دانايي . صبر . غم . ترس . و....... هر كدام به روش خود مي زيستند .
تا اينكه يه روز.....

 دانايي به همه گفت : هر چه زودتز اين جزيره را ترك كنين ؛ زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت و اگر بمانيد غرق مي شويد .

 تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبار خونشون بيرون آوردند و تعميرش كردند و پش از عايق كاري و اصلاح پاروها ؛ آنها را به آب انداختند و منتظر روز حادثه شدند .

 روز حادثه كه رسيد همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدند و پارو زنان جزيره رو ترك كردند .

 در اين ميان ؛؛عشق؛؛ هم سوار برقايقش بود ؛ اما به هنگام دور شدن از جزيره ؛ متوجه حيوانات جزيره شد كه همگي يه كناز ساحل آمده يودند و ؛؛ وحشت ؛؛ را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند كه او سوار برقايق شود . ؛؛ عشق ؛؛ سريعا برگشت و قايقش را يه همه حيوانها و ؛؛ وحشت ؛؛ زنداني شده توسط آنها سپرد . آنها همگي سوار شدند و ديگر جايي براي ؛؛ عشق ؛؛ نماند . قايق رفت و ؛؛ عشق ؛؛ در جزيره تنها ماند .

 جزيره لحظه يه لحظه بيشتر زير آب مي فت و ؛؛ عشق ؛؛ تا زير گردن درآب فرو رفته بود . او نمي ترسيد زيرا ؛؛ ترس؛؛ جزيره را ترك كرده بود . اما نياز به كمك داشت . فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست . اول كسي جوابش را نداد . درهمان نزديكيها ؛ قايق دوستش ؛؛ پولداري ؛؛ را ديد و گفت : ؛؛ پولداري‌ ؛؛ عزيز يه من كمك كن .؛
 ؛؛ پولداري؛؛ گفت متاسفم قايق من پراز پول و شمش و طلاست و جاي خالي ندارد!!!
 ؛؛ عشق ؛؛ رو به سوي قايق ؛؛ غرور ؛؛ كرد و گقت : مرا نجات ميدهي ؟؟
 غرور پاسخ داد : هرگز تو خيسي و مرا خيس مي كني .

 ؛؛ عشق ؛؛ رو به سوي ؛؛ غم ؛؛ كرد و گفت : اي ؛؛ غم ؛؛ عزيز مرا نجات بده .
 اما ؛؛ غم ؛؛ گفت : متاسفم عشق عزيز من اينقدر غمگينم كه يكي بايد بياد و خودمو نجات بده !!

 در اين بين ؛؛ خوشگذاراني ؛؛ و ؛؛ بيكاري ؛؛ از كنار عشق گذشتند ولي هرگز عشق از آنها كمك نخواست !
 از دور شهوت را ديد و به او گفت : ؛؛ شهوت ؛؛ عزيز مرا نجات ميدي ؟؟
 شهوت پاسخ داد : هرگز...برو به درك.......... سالها منتظر اين لحظه بودم كه بميري !... حالا بيام نجاتت بدم ؟؟؟!!!!!

 ؛؛عشق؛؛ كه نمي توانست نا اميد بشه رو يه سوي خدا كرد و گفت : خدايا ... منو نجات بده .
 ناگهان صدايي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد : نگران نباش من دارم به كمكت مي آيم .
 عشق آنقدر آب خورده بود كه ديگه نمي توانست روي آب خودش را نگه دارد و بيهوش شد .

 پس از به هوش آمدن با تعجب خودش را در قايق دانايي يافت . آفتاب در حال طلوع مجدد بود و دريا آرامتر از همشه . جزيره آرام آرام داشت از زير هجوم آب بيرون مي آمد زيرا امتحام نيت قلبي احساسها ديگه به پايان رسيده بود .

 ؛؛ عشق ؛؛ برخواست به دانايي سلام كرد و از او تشكر نمود .
 ؛؛ دانايي‌ ؛؛ پاسخ سلامش را داد و گفت : من شجاعتش را نداشتم كه به سمت تو بيايم . ؛؛شجاعت‌ ؛ هم كه قايقش دور از من يود نمي توانست براي نجات تو راهي پيدا كند . پس مي بيني كه هيچكدام از ما تو را نجات نداديم ! يعني اتحاد لازم را بدون تو نداشتيم .؛؛ تو حكم فرمانده همه احساسها را داري ؛؛.

 ؛؛عشق؛؛ با تعجب گفت : پس اون صدا كي بود كه به من گفت براي نجات من مي آيد ؟؟؟؟
 دانايي گفت : اون زمان بود .

 ؛؛ عشق ؛؛ باتعجب گفت : زمان ؟؟!؟

 دانايي لبخندي زد و پاسغ داد : بله ؛ زمان ؛؛؛ چون اين فقط زمان است كه لياقتش را دارد تا بفهمد كه ..........................

<<<عشق چقدر بزرگ است >>>

 

+ نوشته شده در  جمعه 1384/11/07ساعت 11:10  توسط حمید | 

 امشب رفتم كنار حوض كوچك وسط حياط نشستم ؛ مثله هميشه عكس ماه ميونه موجهاي كوچك آب ميشكست . اما امشب با تمومه شبهاي ديگه خيلي فرق داره ... امشب در كنار عكس ماه قاب دل من هم شكسته نه توي موج آب حوض ....... وسط تلاطم امواج خروشان اقيانوسي از تنهايي ...

 نميدونم چرا ديگه مثله هميشه هر چي با ستاره هاي چشمك زن آسمون حرف ميزنم ديگه آروم نميشم ؟

 نميدونم ديگه چرا سوسو زدن ستاره هاي آسمون آبي واسم قشنگ و ديدني نيست ؟

 نميدونم چرا ديگه رقص شناي ماهي قرمزهاي كوچك حوض چشمامو نوازش نميده ؟

 نميدونم چرا ديگه هر چي ترانه هاي عاشقونه ميخونم حتي دلم يه ذره هم سبك نميشه ؟

 نميدونم چرا ديگه هر چي اسمتو صدا ميزنم و گريه ميكنم ديگه آرومم نميكنه ؟

 نميدونم ....... ولي فقط  ميدونم كه جوابه تمومه اين سوالها رو تو ميدوني .

 تويي كه وقتي داشتم از تمومه دنيا و دلخوشيهاش دل ميكندم با اسب سفيد مهربوني اومدي و منو تا اوج ابرهاي خيال بردي و بعد رهام كردي وسط كوير تنهايي !

 تويي كه با نور چشاي خوشگلت ساقه هاي خشكيده دلم رو به اميد ديدنت وادار به رشد كردي ولي تا اومدن ببيننت رفتي پشت اون كوههاي دور غربت !

 تويي كه وقتي وسط درياي نااميدي داشتم غرق ميشدم گذاشتيم توي كشتي اميد و برديم ميون اقيانوش عشق اما تا موجا اومدن منو تنها گذاشتي و رفتي !

 تويي كه وقتي تمومه دنيا مثله يه پرده سياه واسم بود نور دلتو به چشمام تابيدي ولي زود ازم گرفتيش تا از اون به بعد تحمل تاريكي واسم سختتر بشه !

 تويي كه تا ديدي چشمامو به روي تموه دنيا بستم اومدي كنارمو و دستامو گرفتي و كلي غزل عاشقونه واسم خوندي و گفتي ديگه چشماتو باز كن ؛ بخاطر كسي كه خيلي دوست داره .... اما تا چشمامو باز كردم نامه ات رو ديدم كه نوشته بودي ديگه ديره بايد برم !

 تويي كه تا ديدي يه عاشق ديوونه نشسته توي روياهاي كودكانه اش و كلي واسه خودش ستاره جمع كرده مثله يه خورشيد تو چشاش تابيدي اما تا ديدي همه ستاره هاشو دور ريخت بي تفاوت از كنارش گذشتي و رفتي !

 تويي كه تموم دلمو ازم گرفتي اما تا ديدي روش اسمتو نوشتم ... تا ديدي كه فقط عاشق تو هستم ... تا ديدي كه فقط واسه تو ديوونم ... تا ديدي ديگه بدونه تو ميميرم ... دلمو سر كوچه عشقت جا گذاشتي و واسه هميشه رفتي !

 تويي كه ميگفتي روي قاب دلت اسم منو بزرگ نوشتي اما تا بهت رسيدم دلتو بهم نشون دادي كه با خط قرمز روي اسمم خط كشيده بودي و زيرش نوشته بودي : هرگز !

 آره از تو ميخوام بپرسم !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/10/29ساعت 21:54  توسط حمید | 
 زند گي، يک خيابان بي انتهاست.

 خياباني که درآن رهگذري، سرگردان است.

 هر چه بيشتر قدم برمي داري ، بيشتر از آن دور مي شوي.

 سهم من از اين خيابان، گردش در کوچه هاي تلخ خاطراتم است.

 کاش تمام تلخي ها مانند پر کاهي بايک باد نيست شود.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/10/15ساعت 12:4  توسط حمید | 
 سبزتر از عشق

 چیست در این خاکدان ؟

 سبزتر از عشق

 کوچه ای است که مرا

 به تو می رساند

 و مهتابی که

     راهمان را روشن می کند

 تا بی اعتنا

 از کنار هم رد نشویم

 

+ نوشته شده در  جمعه 1384/09/25ساعت 20:35  توسط حمید | 

 دیروزها کسی را دوست می داشتی

این روزها دلتنگی ... تنهائی ... تنها

تمام عمر ما به همین سادگی گذشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/09/16ساعت 10:32  توسط حمید | 

 خسته ام از زندگی از سوز و ساز

 خسته ام از سوز درد انتظار

 و چه دنیای پر از شور و شریست

 مردمانش را نقاب دیگریست

 عشق می دزدی خرابت می کنند

 دوست می داری جوابت می کنند

خسته ام .......

+ نوشته شده در  جمعه 1384/08/06ساعت 0:42  توسط حمید | 

به نام خدائي كه دوستش دارم....

 نشسته بود رو زمین و داشت یه تیکه هایی از رو زمین جمع می کرد . بهش گفتم : کمک می خوای ؟

 گفت : نه .

 گفتم :خسته میشی بزار خوب کمکت کنم .

 گفت : نه ، خودم جمع می کنم .

 گفتم : حالا تیکه های چی هست ؟ بدجوری شکسته مشخص نیست چیه ؟

 نگاه معنی داری کرد و گفت : قلبم . این تیکه های قلب منه که شکسته . خودم باید جمعش کنم .

 بعدش گفت : می دونی چیه رفیق ، آدما این دوره زمونه دل داری بلد نیستن ، وقتی می خوای یه دل پاک و بی ریا رو به دستشون بسپری هنوز تو دستشون نگرفته می ندازنش زمین و می شکوننش ،میخوام تیکه هاش رو بسپرم به دست صاحب اصلیش اون دل داری خوب بلده .

 میخوام بدم بهش بلکه این قلب شکسته خوب شه آخه می دونی خودش گفته قلبهای شکسته رو خیلی دوست داره .

 گفتٌ: تیکه های شکسته رو جمع کرد و یواش یواش ازم دور شد . و من توی این فکر که چرا ما آدما دل داری بلد نیستیم.

 دلم می خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو می سپری دست هر کسی ، انگاری فهمید تو دلم چی گفتم . برگشت و گفت : رفیق ، دلم رو به دست هر کسی نسپردم اون برای من هر کسی نبود ،اون هر کسی نبود . گفتٌ و اینبار رفت سمت دریا . سهمش از تنهایی هاش دریایی بود که راز دارش بود .

 

                                              

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/07/19ساعت 1:1  توسط حمید | 

 چندی است که شب بسان پرده ای قیرگون بر زندگیم سایه افکنده ! سلام صبح را نمی شنوم! لبخند گلها را نمی بینم! آواز پرندگان را نمی شنوم.
 در شبی اینهمه تاریک خوشه غم در دلم جوانه زده ! دفتر اندیشه ام غبار گرفته ! چشمانم بی فروغ گشته ! گل لبخند از لبانم پرگشوده ! گلستان وجودم خزان گشته ! مرغ دلم افسرده و بال و پرشکسته در حسرت پروازی دوباره !
 در این دنیای پوشالی گریه کنان به محفل درد قدم نهاده ام!
 دنیایم فرو ریخته ! الاها چگونه تکه های سالم را برگیرم و راه را ادامه دهم؟ چگونه آتش سوزان دل را خاموش کنم؟ 

 شعری غریب به گونه ای غریب زبان حالم گشت :
 ای دریــــــــا 
 قلبم را با تمام تنهائی به تو خواهم بخشید 
 قلب معصومم را که به تنهائی یک گنجشک است 
 قلبم را به دریا خواهم داد و به دریا خواهم گفت :
که با من مهربان باشد
 به دریا خواهم گفت :  من دلم غمگین است و به اندازه یک دنیا خستگی را می شناسم من
 قلب معصومم را به دریا خواهم بخشید تا به همراه ماهیها به تنهائی خود فکر کنم 
 ای دریا
 قلبم را به تو می بخشم تا بیاندیشم به صداقت ماهیها
 خوش به حال ماهیها



آرزو دارم تن را به آغوش دریا بسپارم و تا همیشه در آن آبی بیکران ، آرام بیاسایم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/07/11ساعت 17:4  توسط حمید | 

 آموخته ام که وقتي عاشقم ، عشق در ظاهرم نيز نمايان مي شود.
 آموخته ام که عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت .
 آموخته ام که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشقش شويم .
 آموخته ام که اين عشق است که زخم ها را شفا ميدهد ، نه زمان .
 آموخته ام که تنها کسي مرا شاد ميکند ، که بمن ميگويد « تو مرا شاد کردي »
 آموخته ام که گاهي مهربان بودن بسيار مهمتر از درست بودن است .
 آموخته ام که مهم بودن خوبست ولي خوب بودن مهمتر است .
 آموخته ام که هرگز نبايد به هديه اي که از طرف کودکي داده ميشود « نه » گفت .
 آموخته ام که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمکش نيستم ، دعا کنم .
 آموخته ام که زندگي جديست ولي ما نياز به «دوستي» داريم که لحظه اي با او از جدي بودن دور باشيم .
 اموخته ام که تنها چيزي که يک شخص ميخواهد فقط دستي است براي گرفتن دست او و قلبي براي فهميدنش.
 آموخته ام که زير پوست سخت همه افراد کسي وجود دارد که خوشحال شود و دوست داشته باشد.
 آموخته ام که خدا همه چيز را در يک روز نيافريد ، پس من چگونه ميتوانم همه چيز را در يک روز بدست آورم .
 آموخته ام که چشم پوشي از حقايق آنها را تغيير نمي دهد.
 آموخته ام که وقتي با کسي روبرو ميشويم ، انتظار لبخندي از سوي ما دارد.
 آموخته ام که لبخند ارزانترين راهي است که ميتوان با آن نگاه را وسعت بخشيد .
 آموخته ام که باد با چراغ خاموش کاري ندارد.
 آموخته ام که به چيزي که دل ندارد نبايد دل بست .
 آموخته ام که خوشبختي جستن آن است نه پيدا کردن آن .
 و آموخته ام که قطره درياست ، اگر با درياست .
 و آموخته ام که عشق ،  مهرباني ، گذشت ، صداقت و بلند نظري خصلت انسانهاي انسان است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/06/31ساعت 0:4  توسط حمید | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ




اگه دلت گرفته بيا باهم حرف بزنيم قول نميدم بخندونمت اما قول مي دم باهات گريه کنم


درباره وبلاگ
کاش میشد عشق رو مثل بازی کودکانه جدی گرفت

پیوندهای روزانه
زمزمه های اهورامزدائی
ستاره ترانه ها
شکلات داغ
همیشه عاشق
کوشا
آرشیو پیوندهای روزانه

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست

نوشته های پیشین
فروردین 1388
دی 1387
مهر 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
شهریور 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
پیوندها
آبیته
باران
مهربانی
خوشگله
عشق پاک
پیام آور کوچک
ستاره ی صبح
ساغر و سامان
ما دو تن مغرور هر دو از هم دور
Black Is The Color OF Love
سنگ نوشته های یک ایرانی
به دهکده تنهایی من خوش آمدید
دل را برای عشق و عاشقی آفریده اند
طعم عشق
عشق رویایی
تنهایی
بوي ياس
جادوي سكوت
دوستت دارم
نهایت من
تولدی تازه
موزیک غرب
سایه عشق
مثل هيچكس
NoOoMNiTeG
تولدی دیگر (بنیامین)
اشعار به یاد ماندنی
چشمه اي در بهشت
يه كوله پشتي پر از عشق
آی از آب و هوای بی عشق
می خوانمت به مهر ای مهربانترین
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM